<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-5167516</atom:id><lastBuildDate>Sat, 21 Feb 2009 03:12:16 +0000</lastBuildDate><title>درخت زيبای من</title><description></description><link>http://wavysea.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (darya)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>14</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115946716478768159</guid><pubDate>Thu, 28 Sep 2006 18:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-28T14:59:09.073-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>بالاخره برگشتم به زندگی ساده اما زيبايی که برای ساختنش سالها تلاش کردم و حالا شده جزئی از هويت من. درخت زيبای من خوب بود برای اينکه دوباره خودم رو پيدا کنم.اين بار اگه باز خواستم از زندگی به زير اين درخت پناه بيارم شما به يادم بياريد که فرار راه حل نيست. به يادم بياريد که هرچند زير سايه يک درخت لميدن به آدم آرامش می ده اما آرامش حقيقی رو آدم زمانی پيدا می کنه که بين مردم باشه. اين بار اگه ديديد </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115854799664967750</guid><pubDate>Thu, 28 Sep 2006 02:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-27T12:59:57.080-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>امير می گه برگرد برو توی وبلاگ اولت بنويس. يک جورايی داره وسوسه ام می کنه. راستش اينجا زياد احساس راحتی نمی کنم. شايد هم بعد از يه مدت عادت کنم. عادت کردن خوبه يا بد؟</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115931606562342770</guid><pubDate>Wed, 27 Sep 2006 00:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-26T20:14:25.633-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>اومديم سفر، يک سفر طولانی از شرق به غرب. فعلا توی کنفرانس کيهانشناسی هستيم و بعد از اون قراره يک هفته حسابی از تعطيلات لذت ببريم. کنفرانس جای جالبيه. مردم از همه جای دنيا جمع می شن يک جا تا در مورد کار مشترکشون با هم حرف بزنند و از هم چيز ياد بگيرند. حتی برای من که هيچی از حرفهای اخترفيزيکی اينها سرم نمی شه فقط ديدن مردم با رفتارهای متفاوت، لهجه های مختلف و قيافه های متنوع خيلی جالبه. کاش ايران </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115854779303509307</guid><pubDate>Sat, 23 Sep 2006 02:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-26T19:59:26.986-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>بابا توی اين آمريکا اصلا جنس آمريکايی پيدا نمی شه. واقعا سخته آدم بخواد از اينجا برای کسی سوغاتی ببره، چون هر مغازه ای می ری يا جنس چينی دارن يا مکزيکی! اونوقت ما فکر می کنيم ايران اوضاع خرابه!</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115931513646831520</guid><pubDate>Thu, 21 Sep 2006 23:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-26T19:58:56.476-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>هم م م م م م م بالاخره گواهينامه رانندگی اينجا رو گرفتم!پ.ن: تا وقتی ايران بودم فکر می کردم فقط توی ايران و کشورهای جهان سومه که خيلی از کارها به شخص بستگی داره نه به قانون. امروز فهميدم هرجا انسان هست، با تمام خصوصيات خوب و بد انسانيتش، اين رابطه ها و بستگی کارها به شخص پشت ميز هم وجود داره، حتی توی آمريکا!</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_115931513646831520.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115931476057234007</guid><pubDate>Wed, 20 Sep 2006 23:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-26T19:52:40.583-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>امروز به مناسبت اولين سالگرد ازدواجمون برای خودمون دوربين ديجيتال خريديم! اين اولين دوربين ديجيتالمونه و حالا داريم هيجان داشتنش رو تجربه می کنيم چون به نظرم کاملا زندگی آدم رو عوض می کنه. برای من که عاشق عکس گرفتن هستم اين که بتونم از هر صحنه ای هزار تا عکس بگيرم بدون اينکه برای ديدن و انتخاب بهترينشون بخوام کلی پول چاپ عکس بدم خيلی تجربه جالبيه. هرچند استفاده از دوربين های غيرديجيتال يک لذت </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115854753901046611</guid><pubDate>Mon, 18 Sep 2006 18:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-18T15:02:10.230-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>امروز با دوستانم (توی جمعمون از ژاپنی و کره ای گرفته تا ترک و اسپانيايی و ... همه جوره داشتيم! ) صحبت اين بود که کی داستان می نويسه يا شعر می گه؟ من هم گفتم گهگاهی شعر می نويسم که يکدفعه ديدم همه گفتند تو بايد هم شعر بگی، از بس زبون شما قشنگه! و کلی از زيبايی زبان فارسی حرف زدند. البته من هم کم نگذاشتم و کلی پز دادم! خداييش زبانی قشنگتر و شيرينتر از فارسی سراغ داريد؟</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115854725812702881</guid><pubDate>Mon, 18 Sep 2006 02:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-17T22:40:58.140-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>نه اينکه بيخيال نوشتن شده باشم، فقط سرم خيلی شلوغ شده! داريم يه سفر دو هفته ای می ريم ساحل غربی و اين چند روز همه اش داريم خريد می کنيم. اولين باری هست که دو نفری توی آمريکا سفر می ريم. احساس جديد و جالبيه :)</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115802808898509014</guid><pubDate>Fri, 15 Sep 2006 02:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-15T00:25:33.860-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>امروز با يکی از بچه ها در مورد ايران حرف می زديم. طرف از وقتی 11 سالش بوده اومده آمريکا اما اونقدر حس ايرانی بودن داره که من تابحال فکر می کردم تازه يکی دو ساله که اينجاست! برام جالب بود. خيلی ها رو ديده ام که حتی در سنين بالاتر از ايران خارج شده اند اما حالا هيچ احساس پيوندی با ايران ندارن و کاملا خودشون رو "خارجی" می دونند. فکر می کنم تنها چيزی که باعث اين تفاوت می شه خانواده است. خانواده اگه </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115818524299120858</guid><pubDate>Wed, 13 Sep 2006 21:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-13T18:10:58.366-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>نمی دونم سايت بازتاب رو می خونيد يا نه. البته من هم هر ازچند گاهی بهش سر می زنم. اين مطلبش در مورد مسجد جمکران به نظرم ارزش خوندن و فکر کردن داره: " ... اساس بناي مسجد جمكران، نقل مكاشفه يا روياي كشاورزي به نام «حسن بن مثله جمكراني» است و در هيچ يك از روايات ائمه معصومين(ع)، سخني از آن به ميان نيامده و بسياري از فضايل تبليغ شده درباره مسجد جمكران، از جمله نماز چهل سه‌شنبه پياپي در آن، از فضايل </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115808216222367768</guid><pubDate>Tue, 12 Sep 2006 17:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-12T13:29:22.236-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>شرق هم توقيف شد. و لابد همه شما تا بحال فهميده ايد چرا: باز هم يک کاريکاتور ديگه! البته به نظر من خوبه که آدم (روزنامه نگار، کاريکاتوريست يا هر چيز ديگه) به جز شجاع بودن کمی هم عاقلانه عمل کنه. منظورم اين نيست که خدای نکرده شرقی ها چی! اما من هم به محض ديدن کاريکاتور اون فکری رو کردم که نبايد می کردم. ظاهرا شرق صفحه مربوط به اين کاريکاتور رو از توی آرشيوش هم برداشته اما خدا سايه بی بی سی رو از سر</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115802653520025834</guid><pubDate>Tue, 12 Sep 2006 02:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-11T22:02:15.213-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>امروز روز هيجان انگيزی برای من بود. يکی از دوستانم (که تازه باهم آشنا شديم) کمتر از يک ماهه که به اينجا اومده و هنوز با محيط آشنا نيست برای همين بهش پيشنهاد کردم که امروز باهم بريم بيرون تا به اصطلاح شهر رو نشونش بدم. هوا که عالی بود. از گرمای تابستون ديگه هيچ خبری نيست و شبها حتی هوا سرد می شه. البته ما بعدازظهر بيرون بوديم و هوا آفتابی و خنک بود. برای اولين بار بود که می خواستم راهنمای کسی باشم</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115793437347202122</guid><pubDate>Sat, 09 Sep 2006 00:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-10T20:37:58.606-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>هميشه فکر می کردم دختر يک آدم مهم بودن بايد خيلی سخت باشه، اينکه مثلا دختر رئيس جمهور باشی. ديروز نظرم برای خودم اثبات شد!خاتمی اومده آمريکا و قرار بود در کليسای ملی واشينگتن سخنرانی کنه. برای من و امير سخت بود که بنشينيم خاتمی بياد نزديکيهای ما چند جا سخنرانی بکنه و بره و ما همچنان سر جامون نشسته باشيم! اين بود که رفتيم واشينگتن. اولين سفرمون بعد از ورود به آمريکا جالب بود و البته پر از تجربيات </atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5167516.post-115783154608224034</guid><pubDate>Thu, 07 Sep 2006 19:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-10T20:29:04.900-04:00</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>به نام آغازسلام! چهار ساله که وبلاگ می نويسم. هرچند اين اواخر خيلی کم کار شده بودم. فکر می کنم علتش اين بود که به طور ناگهانی وبلاگم بين دوست و فاميل و آشنا شناخته شد و من ديگه نمی تونستم به راحتی قبل هر چيزی رو که توی دلم بود روی کاغذ بيارم. اين بود که تصميم گرفتم دوباره شروع کنم. مثل سالهای اول نوشتنم کمابيش گمنام.به نامت و به يادت و به اميد ياريت.</atom:summary><link>http://wavysea.blogspot.com/2006/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (darya)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item></channel></rss>